تبليغاتX
ثانیه های زندگی

ثانیه های زندگی

این عقربه تند زمان است، که خندد، بر راه دراز و قدم آهستگی ما

ثانيه هاي زندگي تمام شد

يه نگاهي به نوشته درباره وبلاگ بكنيد. همون پاراگراف اول رو ميگم. فك كن حرف دلت رو اينجا بنويسي و درست يكي دو نفر پيدا بشن و حتي با ديدن اين جمله ها بازم به خودشون اجازه بدن به حريم خصوصيت تجاوز كنن.

متاسفانه تو اين هفته با دو تا شوك روبرو شدم.  يكي از اون يكي بدتر. بطوري كه ناچارم ديگه ننويسم.

الان كه دارم آخرين پستم رو مي نويسم قيا فه ام ديدن داره. چشمهاي قرمز و پر اشك كه صفحه مانيتور رو نمي بينه و يه عالمه بغض تو گلو. من دارم گريه ميكنم.

واقعن نميدونيد اينجا و شماها رو چقدر دوست دارم. چقدر تو اين 10 ماه گذشته احساس خوبي داشتم از بودن با شماها. از تك تكتون چيزها ياد گرفتم و خوشحالم كه باهاتون دوست شدم. نميدونيد چقدر ناراحتم كه دارم اینجا رو باجبار و ناخواسته ترک میکنم. اینجا برام یه دلخوشی بزرگ بود خیلی بزرگ.

اين دفعه نه دخالت آقاي شوهر درميونه نه اختلاف نظر من و ايشون در مورد وبلاگ نويسي.

خيلي احساس بديه كه بفهمي تو تمام اين مدت زير نظر بودي و يه جايي رو كه فك ميكردي فقط خودتي و خودت فقط یه خیال خام بیشتر نبوده.

...

 

+ نوشته شده در  89/04/08ساعت 7:43  توسط گلپونه   |